شهاب الدين احمد سمعانى
50
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
شعر اما نى من سعدى عذاب كانّما * سقتك بها سعدى على ظماء بردا منّى ان تكن حقّا تكن احسن المنى * و الّا فقد عشنا بهازمنا رغدا بو الحسين نورى گفت : قرب القرب فيما نحن فيه بعد البعد ، قرب قرب در اين راه بعد بعد است . مرد در آيينه مىنگرد صورت خويش در آيينه بيند پيش ديدهء خود را از آنجا كه ظاهر حال است 24 گويد : دست فرا كنم و اين صورت در قبض قبضهء خود آرم و ليكن چون نگاه كند آن قربى است كه عين بعد است . و اگر به سوداى طلب آن صورت برخيزد عمر به پايان رسد و از وجود آن ذرّهاى خبر نيابد . بيت در عشقِ تو صد هزار عمر آمده سر * رفتند و نيافتند از وصل خبر 25 شعر وصالكم هجر و حبّكم قلى * و قربكم بعد و سلمكم حرب و انتم به حمد الله فيكم فظاظة * و كلّ ذلول من مراكبكم صعب 26 قرب به ذات ، خود هرگز ممكن نيست كه هر كجا قرب به ذات آمد جهت و مقدار و تدانى و اتّصال و انفصال پيدا آمد و حق - جلّ جلاله - از اين همه منزّه است . قرب به صفات معطش است و مقلق ، نه مروى و مسكن . مرد در اندرون دل خود مىنگرد زاويهء اندهان دل از مراد خالى مىبيند و خطاب عزّت پياپى كه : و هو معكم اينما كنتم هروز 27 . چندين بار عرش مر كرسى را گويد : هل عندك خبر ! و كرسى عرش را گويد : هل عندك اثر ؟ آسمان زمين را گويد : هل مرّ بك طالب ؟ زمين آسمان را گويد : هل حلّ بفنائك عاشق ؟ . درّى از درياى بىنيازى برآورده و در عقد علم ازلى كشيده و بر گردن عرش بسته ، و عرش مىگويد : صاحب واقعه منم ، از من پرسيد تا حال خويش با شما بگويم . بيت در تهمتِ عشقِ تو منم فرسوده * بىآنكه مرا با تو وصالى بوده در سرزنشِ خلق منم بيهوده * چون گرگ شكم تهى دهانآلوده او همه عالم را به تك و پوى و گفتوگوى خشنود كرده ، و قطره [ اى ] از جرعهء قدح عزّت به كس ناداده .